هوشیار مجیدی

دریافت خبر : دوشنبه 29 آبان 1396 ساعت 15:39

یک روز تو در خانه نشسته ای، بچه ها تلویزیون نگاه می کنند و مرگ با جامه ای سفید نمایان می شود ؛ از میان همه به تو اشاره می کند،لبخندهای تو یکباره در نگاههای مرگ خود را ویران می سازد و حس غریبی سراسر وجودت را فرا می گیرد.
مرگ از تو می خواهد لباس رفتن بپوشی، سراغ گنجه لباسهایت می روی، اما هیچ کدام بوی مرگ نمی دهند، می خواهی دوباره برگردی به زندگی،دوباره با پاهای کودکانه از هر کوی و کوچه ای گذر کنی ، بغض غریبی بیخ گلویت را می فشارد، آهنگ رفتن نداری دلت تنگ می شود، برای بچه ها ، برا حوض ماهی ها ی حیاط، عاشقانه ها ی زندگی.
از مرگ اجازه می گیری آلبوم عکسهایت را برای آخرین بار نگاه کنی، در یکی از عکسها تو می خندی، در یکی عاشق شده ای،
در یکی چهارده سالته و شکلک درآورده ای،در آن یکی هنوز بچه مدرسه ای هستی و قاه قاه می خندی نمی توانی بیشتر از این نگاه کنی، با مرور خاطرات گذشته اشک از چشمانت سرازیر می شود، گلهای لب تاقچه هم بغض می کنند.
مرگ آرام آرام تو رو نوازش می کند، دستان تو را می گیرد و تو را برای همیشه با خود می برد...
دیشب چقدر صدای پای مرگ مرموز و گنگ بود،دیشب مرگ چه بی صدا آمد، چه بی صدا شهر ویران شد، خانه خراب شد،دیشب همه جا بوی مرگ می داد، دیشب در یک چشم به هم زدنی گلوها پر بغض شد. از پنجره ها ی شکسته شهر تنها و تنها یک صدا به بیرون پر می کشید "روله روله ی بی که سم".

اخبار پیشنهادی:
loading
  •   
  • به اشتراک گذاری :
  • facebook
  •  
  • twitter
  •  
  • کلوب
  •  
  • فیس نما
  •  
  • لینکیداین
  •  
  • googleplus
  •  
  • googleplus
  •  
  • telegram

آخرین اخبار عمومی

آخرین اخبار روزنامه آفتاب یزد

اشتراک در خبرنامه تی نیوز

با عضویت در خبرنامه تی نیوز می توانید روزانه خبرهای روز را در ایمیل خود مشاهده کنید

@