نامه ای از یک تفنگچی

دریافت خبر : سه شنبه ۲۷ فروردین ۱۳۹۸ ساعت ۹:۴۵
نامه ای از یک تفنگچی
نمیدونم چطوری بنویسم ... نه اینکه بلد نباشم بنویسم، نه! تا پنجم سر کلاس رفتم. از مدرسه فقط حرفایی که راجع به ایلمون «خمسه» بهمون گفتن یادم مونده. می گفتن ایل قدیما زورش خیلی زیاد بود. می گفتن ایل کلی تفنگچی داشت. تفنگچی های بلد و قدر. یه بار از معلممون پرسیدم: «بزرگ شدم می تونم تفنگچی بشم؟» همه بهم خندیدن. غصه ام گرفت. الان وقتی بچه های کاکام میگن بیا با هم مشق بنویسیم، غصه ام می گیره... یاد اون روز می افتم که بهم خندیدن. بچه های کاکام رو خیلی دوست دارم... بخصوص وقتی کوچیکن... بزرگ که می شن از من بزرگتر می شن. نه اینکه دوست ندارم بزرگ بشن، نه! اما خب... صبح ها وقتی کاکام گله رو می بره صحرا دلم می گیره. آخه روزا مجبورم پیش زن کاکام بمونم و همش اون تر و خشکم کنه. من تفنگچی که هیچ، حتی چوپانم نشدم! شبا وقتی همه می خوابن، فانوسمو بغل می کنم و از بین سوراخای چادر به آسمون نگاه می کنم. توی آسمون بین ستاره ها شکل یه تفنگچی رو می بینم. قد بلند و رشید. .. سوار اسب و تفنگ به دوش.


[ مشاهده متن کامل نامه ای از یک تفنگچی ایکنا ]