[الناز محمدی – زهرا جعفرزاده] دخترها طوفان را به چشم دیده بودند؛ ابرهای سیاه و سفید را که سر به سر هم داده و آسمان را صدای غرش برداشته بود. باد مثل قاصدی از میان ابرها آمده بود پایین و خاک را بلند کرده بود. درخت ها بی قرار روز عزا، سرها را به هم نزدیک می کردند و دریای شمال، خوابیده زیر پای قبرستان، موج روی موج می انداخت. لباس سیاه زنان را همین باد و خاک به هم پیچانده و مویه شان را به آسمان برگردانده بود. دخترها غبار آن چاله سیاه را دیده بودند که بلند می شود. «خاک قبولش نمی کرد.» مرگ اما راه خودش را می رفت، کار خودش را می کرد. طوفان چند دقیقه ای، چون هاتفی بدخبر، با پُر شدن چاله، با تمام شدن دفن تن نحیف دختربچه زیر خاک نمدار روستای سفیدسنگان، راهش را کشید و رفت و صدای مادر و خاله ها و دخترخاله ها در بهشت فاطمیه پیچید. تا به حال، صدای مویه زنان تُرک را شنیده ای که چطور لحظه های داغ را با هم قسمت می کنند؟ رعنا و ملیحه و منصوره و زهرا و بقیه به رسم زنان ترک، ناخن به صورت کشیدند و صدای حزن، همه جا را برداشت. «چند دقیقه پیش، کدام دختر روستا را خاک کردند؟» رعنا از خودش پرسید. «دختر من بود؟» رومینا اشرفی، دختر رعنا بود. آن عصر عجیب بهار، او را خاک کردند. رومینا «آن روز» خاک بر سر شد.
زنان روستای پیر، نشسته در دل بخش لمیر، جایی میان تالش و آستارا، با 597 نفر جمعیت، شنبه سوم خرداد 1399، آرام به خانه برگشتند و در راه های خاکیِ باریکِ لاغر، سکوت در میانه بود. مردم، گروه مغشوش مردم، آنان که «رضا اشرفی»، پدر رومینا گفته بود به دلیل حرف و حدیث هایشان، دختر چهارده ساله اش را کشته، آن روز ساکت سرشان را از شرم پایین ...

هر کدام از تگ‌های فوق را که مناسب این خبر نمی‌دانید، بازدن x آن را حذف کنید. از همکاری شما سپاسگزاریم.
عناوین مهم خبری