از هر دری سخنی

دریافت خبر : یکشنبه 30 مهر 1396 ساعت 0:48

زاویه سه نگاه
سه کارگر مشغول ساختن ساختمانی بودند که ناظری به آنها نزدیک شد. اولین کارگر کثیف بود، عرق کرده و چهره غمگینی داشت. ناظر از او پرسید: «داری چه کار می کنی؟» جواب داد: «دارم آجر روی هم می چینم.» دومین کارگر هم چنین شرایطی داشت. ناظر از او هم پرسید: «چه کار می کنی؟» و کارگر پاسخ داد: «دارم ساعتی 20 دلار درمی آورم.» سومین کارگر هم کثیف بود، اما چهره ای خوشحال داشت. او در جواب سوال ناظر جواب داد: «دارم یک خانه می سازم.»
دعا و حضور خدا
سالکی پس از نیایش طولانی صبحگاهی از استاد خود پرسید: «آیا نیایش، خدا را به بشر نزدیک تر کرده است؟» استاد گفت: «آیا نیایش تو باعث می شود، فردا خورشید طلوع کند؟» سالک پاسخ داد: «البته که نه! » استاد گفت: «جواب سوالت همین است. خدا به ما نزدیک است، چه دعا بکنیم، چه نکنیم.» سالک با تعجب پرسید: «منظورتان این است که دعاهای ما بی فایده است!؟» استاد گفت: «ابداً، اگر صبح زود بیدار نشوی، طلوع خورشید را نمی بینی. هرچند خدا همیشه کنار ماست، اگر دعا نکنی هرگز حضور او را حس نمی کنی.»
امتحان راستی و درستی
قرن ها پیش یک شاهزاده چینی قصد ازدواج کرد و تصمیم گرفت تمام دختران واجد شرایط را امتحان کند. او به هر دختر یک تخم گل داد و گفت: «هر کس بتواند زیباترین گل را برایم بیاورد، ملکه آینده چین می شود.» در میان دختران، دخترکی ساده بود که دانه را در گلدانی کاشت و هر چه در توان داشت به کار بست اما هیچ گلی سبز نشد. سرانجام پس از سه ماه در روز موعود گلدان خالی را به دست گرفت و با اینکه چیزی برای نمایش نداشت به قصر آمد. سایر دختران با گلدان هایی که گلی زیبا در آن بود در قصر حاضر شدند. شاهزاده گل های ...

اخبار پیشنهادی:
loading
  •   
  • به اشتراک گذاری :
  • facebook
  •  
  • twitter
  •  
  • کلوب
  •  
  • فیس نما
  •  
  • لینکیداین
  •  
  • googleplus
  •  
  • googleplus
  •  
  • telegram
اشتراک در خبرنامه تی نیوز

با عضویت در خبرنامه تی نیوز می توانید روزانه خبرهای روز را در ایمیل خود مشاهده کنید

@