بهرام و گور آرزوهاش (قسمت آخر)

دریافت خبر : چهار‌شنبه 29 شهریور 1396 ساعت 16:32

تا اونجا خوندید که بهرام بد اقبال، با خوش اقبالی روبه رو شده بود و پشت فرمون وانت اوراقش، با ستاره محبوب زندگیش؛ «باران کوثری» چش تو چش شده بود...
دست غیب کار خودش را کرده بود. بهرام و باران رو در رو و چشم در چشم به هم خیره شده بودند. لحظه ای که بهرام تنها در رویاهاش تصویر می کرد، اما او خبر نداشت باران که برگشت، ورق اقبال بهرام هم برگشته.
چندثانیه ای طول کشید تا بهرام به خود بیاید و بفهمد که دست غیب به دامن باران کوثری چنگ نزده و این لبه های برآمده سپر وانت قراضه است که دامن باران را گاز زده و هیچ جوره ول نمی کند. بهرام دست و پا گم کرده چراغ ماشین را روشن کرد تا باران راحت تر ببیند، اما نور چراغ ها چشم باران را زد و او بدتر به سپر گره خورد. یکی، دو نفر از اسکورت ها که به کمک باران آمدند بهرام حسابی هول شد و با اشاره آنها خواست چراغ را خاموش کند که ناخواسته دستش رفت روی بوق!
چند لحظه از بوق
بهرام: میخوای بدونی چرا یه همچین بوقی روی ماشینم گذاشتم فرهاد؟
فرهاد: نه نمی خوام بدونم احمق و بیشعور.
بهرام:آهان! دقیقا واسه همین. خواستم هر وقت با یکی حال نکردم یه بوق نثارش کنم و اعصابش شُخمی بشه. عین الان خودت.
...
صدای بوق که درآمد پا درمیانی باران بود که مانع کتک خوردن بهرام از همراهانش شد. از ترس بود یا شرم، بهرام جوری توی ماشین چپیده بود که نفهمید گروه کِی از آنجا رفت. ترافیک هم سبک تر شده بود. قبل از حرکت رفت تا چند اُردنگی نثار سپر پاچه گیر ماشین کند، اما لگد که نزد هیچ، تا رفت جلو ماشین به دست و پای سپر افتاد و شروع کرد به بیرون کشیدن دامن باران کوثری از لای پیچ و مهره ها و تیغه هاش. دست آخر هم مجبور شد پاره پاره اش کند تا ...

اخبار پیشنهادی:
loading
  •   
  • به اشتراک گذاری :
  • facebook
  •  
  • twitter
  •  
  • کلوب
  •  
  • فیس نما
  •  
  • لینکیداین
  •  
  • googleplus
  •  
  • googleplus
  •  
  • telegram
اشتراک در خبرنامه تی نیوز

با عضویت در خبرنامه تی نیوز می توانید روزانه خبرهای روز را در ایمیل خود مشاهده کنید

@