خسته بود، نا نداشت، حالت چشم هایش برگشته بود. طاق ابروهایش ریخته بود. روی صورتش چند خط عمیق داشت که جای لبه های ماسک بود وعینک و شیلد. از خودش عکس گرفته بود و گذاشته بود در فضای مجازی و نوشته بود: «دوباره به ما نگویید مدافعان سلامت و هی از شجاعتمان ننویسید. فقط رعایت کنید، رعایت». معلوم بود دلخور و کلافه است. معلوم بود دلش می خواهد یک دل سیر بخوابد و گان و کلاه را بکند و لباس خنک و آزاد تابستانی تن کند. اصلا برود کمی خیابان گردی، در کافه ای بنشیند بی دغدغه، قهوه ای بنوشد و خستگی در کند یا برود سفر، دست عزیزش را بگیرد و برود لب دریا.
او پرستار بود؛ یکی از هزاران پرستار این روزهای ایران که خسته اند، کلافه اند، رسیده اند به ته خط، لبخند روی لبشان خشکیده و فراموش شده اند. پرستارها دیگر رمق ندارند. ورودی و خروجی بیمارستان ها چند روزی است شبیه قیف شده و چند برابر نفراتی که ترخیص می شوند، بستری می شوند. پزشکان هم دیگر رمق ندارند. خستگی را پر زورتر از هر زمان دیگری می شود در چهره پرسنل آزمایشگاه ها دید؛ در چهره تکیده اینها که هر روز می کارند و می کارند ولی هیچ درو می کنند. کادر درمان اگر از آهن هم بود تا به حال پکیده بود. جدال با کرونا قرار بود زودتر از اینها تمام شود. قرار بود تابستان نرسیده رفتنش جشن گرفته شود و این ویروس برای همیشه برود پی کارش. قرار بود ما الگوی موفق مقابله در جهان باشیم و نشان دهیم در غرب آسیا هنوز که هنوز است حرف اول را می زنیم. قرار بود پز کادر درمانی مان را بدهیم و بگوییم یک هستند و نظیر ندارند.
اما می بینید چند روزی است در مراکز درمانی مسابقه صندلی راه افتاده و مبتلایان هجوم آورده اند برای ...

سرخط اخبار