حکایت برادران کهتر و مهتر و دهانی که فلان

دریافت خبر : شنبه 27 مرداد 1397 ساعت 16:45
دو برادر در مزرعه ای که از پدرشان به ارث رسیده بود کار می کردند و در این وانفسای تحریم و ترامپ و نوسانات نرخ ارز، خرج زندگی خود و خانواده شان را درمی آوردند. دو برادر روزی بر سر مسأله ای دچار اختلاف شدند و پس از کلی دعوا و از خجالت هم درآمدن -که واقعا از آنها بعید بود- از هم جدا گشتند.

فردای آن روز برادر مهتر یک مقنی آورد تا در وسط زمین نهری حفر کند که زمین او از زمین برادر کهتر جدا شود. برادر کهتر با خود گفت: این طوریه؟ باشه...
فردای آن روز برادر کهتر یک بنا آورد و به او گفت: این نهر را می بینی؟ این را برادر مهترم کنده است تا زمین هایمان از هم جدا شود. تا فردا همین موقع به تو وقت می دهم تا به موازات این نهر دیواری بنا کنی که اصلا دیگر چشمم به چشم برادرم نیفتد و روی نحسش را نبینم.
فردای آن روز برادر کهتر به مزرعه رفت و دید زکی! بنا به جای دیوار پلی روی نهر ساخته است. در همین لحظه برادر مهتر از راه رسید و تصور کرد برادر کهتر پل را از قصد ساخته است. سپس از روی پل عبور کرد و روی برادر کهتر را بوسید و الکی الکی آشتی کردند.
مرد بنا که در گوشه ای مخفی شده بود و از این صحنه فیلم می گرفت، بیرون آمد و گفت: مبارکه، برادرا خوب باهم خلوت کردن. برادران از او خواستند ناهار باهم باشند. مرد بنا گفت: باید بروم. پل های زیادی هست که نساخته ام.
برادر کهتر گفت: اقلا پول پل را بگیر.
مرد بنا گفت: به اندازه دیواری که اول خواسته بودی بسازم پول می گیرم، نه بیشتر. در اینجا برادر مهتر که فهمید قضیه از چه قرار بوده، بار دیگر شروع کرد از خجالت برادر کهتر درآمدن و از روی پل گذشت و یک لگدی هم به پل زبان بسته زد و به زمین خودش بازگشت. مرد بنا نیز پس از گفتن جمله «لعنت بر دهانی که بی موقع فلان شود» تا آخر عمر خاموش شد!
امید مهدی نژاد
طنزنویس

اخبار پیشنهادی:
loading
  •   
  • به اشتراک گذاری :
  • facebook
  •  
  • twitter
  •  
  • کلوب
  •  
  • فیس نما
  •  
  • لینکیداین
  •  
  • googleplus
  •  
  • googleplus
  •  
  • telegram
اشتراک در خبرنامه تی نیوز

با عضویت در خبرنامه تی نیوز می توانید روزانه خبرهای روز را در ایمیل خود مشاهده کنید

@