سر دست یارم، مخمل آبی جونم... نوروزهای فوتبالی؛ اشک ها و لبخندها واپسین مصاحبه ۹۶ برانکو؛ دوست دار مردم ایران پیراهـن های ابــدی

دریافت خبر : سه‌شنبه 29 اسفند 1396 ساعت 23:35
سر دست یارم، مخمل آبی جونم...  نوروزهای فوتبالی؛ اشک ها و لبخندها  واپسین مصاحبه ۹۶ برانکو؛ دوست دار مردم ایران  پیراهـن های ابــدی
آی اسپورت-  ۱- حاج فیروزها قانقاریا گرفته اند. با آن صدای خش دار که نشئگی را به داریه دنبکش قفل کرده است سرچهارراه ها شکفتن دختر بهار را بشارت می دهند. اما کدام دختر بهار؟ دختر بهار که نشکفته یائسه شده است؟ دختر بهار آن است که گنجشک ها روی شانه اش بنشینند و غزل گوی ستایش غنچه ها و چیچک ها باشند. اما حالا دیگر سر چهارراه ها را هرچه چشم می چرخانم، نه مهدی حمّال هست، نه کریم عسلی، نه شیخ شیپور؛ خوشمزه های قدیم طهرون. پس لحظه تحویل سال باید برای دختر بهار در جلوخان مسجدشاه مجلس ختمی دایر کنم. خودم مشکی پوش جلوی سردر مسجد بایستم و بگویم: «هرچه خاک ایشان هست عمر شما باشد دختر؛ شکرپنیرتان کجاست؟» آنگاه شاید کریم عسلی خرما خیرات کند. خرمایی که از چشم دختر بهار، شیره گرفته است. ۲- حاج فیروزها قانقاریا گرفته اند. حبّی بالا نیانداخته، در سر چهارراه ها با آن صدای خش دار و خنده های نخودی، غزلی را در وصف دختر بهار نجوا نمی کنند که ماشین ها غیژغیژکنان ترمز کنند و بگویند ناز نفست داش. همه با اخم و تخم می گذرند؛ از برابر حاج فیروزی که به دریوزگی نشسته و دُمبکش مثل شکمش و چشمانش طبله کرده است. آه ...

۱- حاج فیروزها قانقاریا گرفته اند. با آن صدای خش دار که نشئگی را به داریه دنبکش قفل کرده است سرچهارراه ها شکفتن دختر بهار را بشارت می دهند. اما کدام دختر بهار؟ دختر بهار که نشکفته یائسه شده است؟ دختر بهار آن است که گنجشک ها روی شانه اش بنشینند و غزل گوی ستایش غنچه ها و چیچک ها باشند. اما حالا دیگر سر چهارراه ها را هرچه چشم می چرخانم، نه مهدی حمّال هست، نه کریم عسلی، نه شیخ شیپور؛ خوشمزه های قدیم طهرون. پس لحظه تحویل سال باید برای دختر بهار در جلوخان مسجدشاه مجلس ختمی دایر کنم. خودم مشکی پوش جلوی سردر مسجد بایستم و بگویم: «هرچه خاک ایشان هست عمر شما باشد دختر؛ شکرپنیرتان کجاست؟» آنگاه شاید کریم عسلی خرما خیرات کند. خرمایی که از چشم دختر بهار، شیره گرفته است.
۲- حاج فیروزها قانقاریا گرفته اند. حبّی بالا نیانداخته، در سر چهارراه ها با آن صدای خش دار و خنده های نخودی، غزلی را در وصف دختر بهار نجوا نمی کنند که ماشین ها غیژغیژکنان ترمز کنند و بگویند ناز نفست داش. همه با اخم و تخم می گذرند؛ از برابر حاج فیروزی که به دریوزگی نشسته و دُمبکش مثل شکمش و چشمانش طبله کرده است. آه حاج فیروزها در چهارراه ها پیر می شوند و مخموری شان اگر رخصت دهد شاید شعری به سفاهت تمام و جویده جویده برای محبوبه بهار بگویند. شعری درباره بی بوته شدن تهران. می پرسی بی بوته؟ می گویم آری. شما یادتان نیست، بوته های قدیم تهران جان می داد برای چارشنبه سوری، که مردم هفت مرتبه از روی آتش آن بپرند و فریاد بزنند«غم برو شادی بیا… محنت برو روزی بیا…» حالا غمِ روزی و روزیِ غم، چنان درگیرشان کرده است که رنگ رخسارشان شبیه پوست دمبک شان شده است.
۳- حاج فیروزها قانقاریا ...

اخبار پیشنهادی:
loading
  •   
  • به اشتراک گذاری :
  • facebook
  •  
  • twitter
  •  
  • کلوب
  •  
  • فیس نما
  •  
  • لینکیداین
  •  
  • googleplus
  •  
  • googleplus
  •  
  • telegram
اشتراک در خبرنامه تی نیوز

با عضویت در خبرنامه تی نیوز می توانید روزانه خبرهای روز را در ایمیل خود مشاهده کنید

@